|
فصل سرمای دل من کی به پایان می رسد؟
کی زمان روز خوب وصل یاران می رسد؟
من همه صبح و شبم طی شد بر یادت عزیز
روزگارم اشک و بین از چشم نالان می رسد
ای مقدس چشم، ای دلبر، همه بود و نبود
پس کجا روزی لبت چون گل چو خندان می رسد؟
این گل امید وصلت را مگیر از جان من
آن که گفتی یک سپیده باغبانان می رسد
گفت زاهد! گفت صوفی! در بر زلفش مپیچ
گر نپیچم بر درش کان روز بهتان می رسد
روز دوری ، روز غم ، مرگ امید
گر رود از یاد من، همچون گدایان می رسد
غنچه ام اما دلم در تاب تو خواهد بمرد
طاقت دوری ندارد گل بگو پس کی به گلدان می رسد
این همه خار و خس و رنگ و همه بوی ریا
من ندارم طاقتش صبرم به پایان می رسد
گر بیایی در خم زلف تو بپیچم دلبرا
گر چه دانم در همان پیچش به جان، جانم به پایان می رسد
ور نیایی؟ من بمانم این همه رنگ زمین!
این همه رنگ تعلق با دلی غم نامه خوانان می رسد
وعده ها دادی به دل ای دلبر شیرین و شوخ
این جوانی طی شد و پس کی به جانان می رسد؟
|